رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمیدم لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم ... 
نوشته شده توسط sahel در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
فهمیدن و نفهمیدن
تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط sahel در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
یکی یک دل به صد دل می بنده
یکی یک دل به صد دل می بنده .یکی صد دل به یک دل
می بنده .یکی دلی نداره تا دل ببنده. یکی یک دل
میبنده تا اخرش پایبنده.یکی دل می بنده تا بخنده.یکی
هم مونده به کی دل ببنده
نوشته شده توسط sahel در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم مرگ بهانه ی جداییست
رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست
گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست/طوفان زده ام،راه نجاتی بفرست/فرمود که با زمزمه یا مهدی/نذر گل نرگس صلواتی بفرست
نوشته شده توسط sahel در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت

نمي دانم چه زماني مي آيي ...
نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود
آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟
آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟
فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد
اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود
آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟
نمي دانم چه زماني مي آيي ...
و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي
باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس
نوشته شده توسط sahel در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت

چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد
نوشته شده توسط sahel در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست
عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت، مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم ؟!
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره ام هم كمتر است؟!!
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟!!
این مطلب ماله داریوشه
نوشته شده توسط sahel در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد، آه
اکنون زنی تنها ست
اکنون زنی تنها ست
نوشته شده توسط sahel در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
نوشته شده توسط sahel در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت
طفل زیرک زیر کرسی گرم شد
بالش پر های خوابش نرم شد
چشم ها چون غنچه ای آرام بست
داستان دلبران آغاز شد
ناگهان از پشت رویاهای او
چشم دخت مهربانش باز شد
کوه و صحرا رقص می کردند به هم
باد در نیزار چشمش ساز شد
نوعروس قصه ها در خانه بود
در به رویش ناخود آگه باز شد
کرسی و یک بالش از شب های او
راوی افسانه های ناز شد
نوشته شده توسط sahel در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به همتون نظر یادتون نره
دوستی یک حادثه است وجدایی یک قانون
پس بیاید حادثه آفرین باشیم و قانون شکن
همتونو دوست دارم
فهرست اصلی
دوستان
قصه گو
تنها
قاصدک
اراجیف
خانه ی دوست کجاست؟
قندیلک
ادم برفی
موج سبز
عاشق دلخسته
fanose khis
love
black-king
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
خرداد 1388
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY