|
یکی یک دل به صد دل می بنده یکی یک دل به صد دل می بنده .یکی صد دل به یک دل می بنده .یکی دلی نداره تا دل ببنده. یکی یک دل میبنده تا اخرش پایبنده.یکی دل می بنده تا بخنده.یکی هم مونده به کی دل ببنده + نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 16:35 توسط زهرا |
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم مرگ بهانه ی جداییست رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست/طوفان زده ام،راه نجاتی بفرست/فرمود که با زمزمه یا مهدی/نذر گل نرگس صلواتی بفرست + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 15:36 توسط زهرا |
نمي دانم چه زماني مي آيي ... نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟ فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟ نمي دانم چه زماني مي آيي ... و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 18:0 توسط زهرا |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 14:21 توسط زهرا |
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 17:11 توسط زهرا |
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت، مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم ؟! آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره ام هم كمتر است؟!! دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟!! این مطلب ماله داریوشه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 12:17 توسط زهرا |
آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمانهای پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن روزها رفتند آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند از تابش خورشید، پوسیدند و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقیها در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی برگشت و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد، آه اکنون زنی تنها ست اکنون زنی تنها ست
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 16:36 توسط زهرا |
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟ نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر بي مونس و تنها چرا ؟ + نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 16:6 توسط زهرا |
بالش پر های خوابش نرم شد چشم ها چون غنچه ای آرام بست داستان دلبران آغاز شد ناگهان از پشت رویاهای او چشم دخت مهربانش باز شد کوه و صحرا رقص می کردند به هم باد در نیزار چشمش ساز شد نوعروس قصه ها در خانه بود در به رویش ناخود آگه باز شد کرسی و یک بالش از شب های او راوی افسانه های ناز شد + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 21:10 توسط زهرا |
گشاده دست باش، جاري باش، کمک کن مانند رود
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 18:20 توسط زهرا |
|
| ||||||